محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
تاریخ عقدتاریخ عقد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره
تاریخ عروسیتاریخ عروسی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
اولین دیدار ادارهاولین دیدار اداره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
خواستگاریخواستگاری، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
محمد مبینمحمد مبین، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
مهتامهتا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
بابا رضابابا رضا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

نفس مامان نرگس و بابا رضا

اولین ماه محرم

1393/8/17 13:41
نویسنده : مامان نرگس
105 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسرم

سلام محمد آقا

خوبی مامانی؟؟

امروز شما 26 هفته و 3 روزته

از اتفاقای این مدت برات بگم

اولا این روزا در حال خرید برات هستیم

لباس - اسباب بازی - پتو و ...

خلاصه خیلی باحاله

یه لیست درست کردم هر روز تو سایتا دنبال بهترین چیزا برات هسنم عصرا هم با بابا رضا میریم مغازه ها رو میگردیم تا بهترین چیزا رو برای پسرم بخریم

مامانی هم لطف کرد و برات یه عالمه چیزای خوشگل و ناز خریده

تخت و کمدتم بهمون پولشو دادن و گفتن خودتون برین هر چی خواستین انتخاب کنین و بخرین

این روزا که گذشت اولین ماه محرم پسرم بود

اولین جمعه ماه محرم دو تایی با هم رفتیم مراسم شیر خوارگان حسینی

همه مامانا برای بچه ها شون لباس سبز پوشونده بودن

تو توی دل مامان بودی انشاا... سال دیگه منم برات لباس و سربند سبز میگیریم  و با هم میریم مراسم حضرت علی اصغر

خیلی مراسم خوبی بود بهش نیاز داشتم

بعدشم که تاسوعا و عاشورا

امسال بابا رضا عمو جوادو برد روستا شب تاسوعا و چون دیر وقت بود همونجا موند و روز بعدش عصر رسید

منم رفتم خونه بابا بزرگ و شبم همونجا خوابیدم

روز بعدشم با مامانی رفتیم مسجد جای خونمون

عصری هم با مامانی و بابا  رضا رفتیم شهر خودمون

یعنی این میشد اولین سفر پسرم

من بعد از 7 ماه برای اولین بار از شهر بیرون رفتم

برای اولین بار شما صدای طبل و سنج و هیئت رو مییشنیدی

منم سعی میکردم زیاد نزدیک هیئت نرم که یه وقت نترسه نینی جونم

روز بعد از تاسوعا هم بابابزرگ نذری داشت و عمو جواد و خانومش و عمه زهره هم اومدن

عصری هم با هم رفتیم مزار کاهی زیارت بی بی زینب خاتون

هوا سرد بود ما دوتایی رفتیم تو حرم

من شکممو چسبوندم به ضریح و کفتم مامانی اینجا ضریح بی بی زینب خاتونه

و تو هم شروع کردی به حرکت

خیلی برام جالب بود تو هم داشتی زیارت میکردی جیگر مامان

بعدشم برگشتیم و تا دیشب عمه زهره خونه ما بود و دیشب با عمو جواد رفتن مشهد

دیگه اینکه این روزا دیگه لگد زدنات بیشتر و واضح تر شده و من هر باز لگد میزنی کیف میکنم و قربون صدقه ات میرم

همیشه از خدا میخوام این لحظات رو نصیب همههههههههههههه اونایی که آرزو دارن بکنه

و همه راحت و بدون مشکل مامان بشن انشاا...

مامانی مراقب خودت باش

فدای جیگرم بشم من

 

پسندها (1)

نظرات (0)